فريد الدين العطار النيسابوري

216

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گر چو پرگارى بگردى در جهان * خوشدلى ، يك نقطه ، كس ندهد نشان . الحكاية و التمثيل گفت شيخ مهنه را آن پير زن * « دلخوشى را هين دعايى ده به من مىكشيدم بىمرادى پيش ازين * مىنيارم تاب اكنون بيش ازين گر دعاىِ خوشدلى آموزىام * بى شك آن وردى بوَد هر روزىام . » شيخ گفتش « مدّتى شد روزگار * تا گرفتم من پسِ زانو حصار اينچه مىخواهى بسى بشتافتم * ذرّه‌اى نه ديدم و نه يافتم . » تا دوا نايد پديد اين درد را * خوشدلى كى روى باشد مرد را ؟ الحكاية و التمثيل سايلى بنشست در پيشِ جنيد * گفت « اى صيدِ خدا بىهيچ قيد خوشدلىِ مرد كى حاصل بوَد ؟ » * گفت « آن ساعت كه او در دل بود . » تا كه ندهد دستْ وصلِ پادشاه * پاىْ مردِ توست ناكامىِ راه